تبليغاتX
سوراسرافيل
شعر-ادبیات-هنرو..
بدن درد اگر نامش

سالوادور دالی ست

شاخ گاو است خیالت

جای جراحت پنج ایگناسیو

درمن خالیست!


+ به تحرير آمد  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 5:24 بعد از ظهر  توسط داوودحضرتی  | 

زلزله طبیعی می آید

من غیر طبیعی

 یک زمین شناس ترک خورده نیازمندم

که روی زلزله کار کند

در عصر حجر!

+ به تحرير آمد  دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط داوودحضرتی  | 

سه ماه قبل از تولید اشک

وسط خال بالای لب

سه راه بیشتر نبود :

تو نام ارتفاعات چشمگیر بود و من

چشمهام گیر می کرد در تو

       چاره چه بود : برفهای کلیمانجارو!

یک ماه گذشت

تو زیر دامن لیلی تهران بود بزرگ      غریب     پرجمعیت

من تو ترافیک حجم زیبای تو کوچک

       چاره چه بود : ای کلک!

یک ماه  گذشت

تو در استخدام شرکت نفت استثمار و

من چاه تاریک دو هزار و پانصد سال

       چاره چه بود : کار!

یک ماه نگذشت

این ماه حقوقم را بگیرم

برای تو ماتیک میگیرم برای خودم کلمه

       چاره چه بود:حقوق بشر چه کمه؟

سه ماه گذشت

کلمه را باید آب بدهم تا برسم به تو

جمله را آفتاب بدهم برسم به او

و ثابت کنم زمین یک نقطه بیشتر ندارد  آن هم خال تو

تو قلب نداری

 و عشق سیصد و شصت درجه دارد.

+ به تحرير آمد  سه شنبه 23 اسفند1390ساعت 10:51 بعد از ظهر  توسط داوودحضرتی  | 

از قدیم

دنیا دو روز است و من سه روز

از دنیا می کشم یک پرده برای اتاقم

و این یک روز دو روز نیست

بی پرده می کشم فریاد از این پنجره

به دلیل یک ضلع

از این زاویه ابر را

کشیدم به اتاق و به صرف گریه

زمین را به هم تعارف زدیم و

اشک را سپردیم به زمین

در این زمینه باید دیروز پیاده می شدم

هر روز همین را می گویم

اینجا دو روز است و من سه روز

یک روز هم دنیا را با چار حرف افقی ساختم

با من نساخت.

+ به تحرير آمد  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط داوودحضرتی  | 

عزیز من !

مدتی ست از امورات دنیا

مشغول شکستن هیزم در چشم ترم

عنقریب با مهندسی در ذات زمین

کلنگ این جهنم

به سینه می زنم.

+ به تحرير آمد  یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط داوودحضرتی  | 

 اين نوشته مربوط مي شود به زماني كه در تفكر و تجربه زيست دوجنسيتي در همه اشكالش غرق بودم.

آندروژني:

برخورد نزديك من با ويرجينيا وولف

(يك پساساختار دوجنسي)

 

 

من، هرمافروديت، ميوه ي دو قلوي درخت هرمس و’ آفروديتم.
من، هرمافروديت، از جنگلي به نام آيدا مي آيم و بلافاصله يونان از سراسر صورت من زيبا مي شود.
من، هرمافروديت، پسري هستم كه بزودي افسانه مي سازم و قول مي دهم كه از هر دو چشمم، يك،عاشق بسازم.مي روم به درياچه ي كري.
من هنوز هرمافروديت و خورشيد هنوز، از كوه المپ مي تابد.
اگر چشم بپوشم،آب درياچه سرازير مي شود اگر نه، چشم
"سالماسيس" چون چشمه مي جوشد؛ يعني الهه ي درياچه ي كري به من دل داده است.
من، هرمافروديت، تو، سالماسيس، و اين افسانه هيچ قاعده اي به نام عشق ندارد!
"تو برو اين درياچه ي زيبا، الهه نمي خواهد."
من،هرمافروديت، عاشق آب هاي آزاد و خورشيد هنوز از كوه المپ مي تابد.
اما غافل از اينكه من، هرمافروديت،روزي محو تلالو ي طلائي آب درياچه ي كري باشم، بي شك آن روز، عريان تر از سطح آب خواهم بود، آنگاه بي درنگ،

تو سالماسيس!

به اعماقم مي چسبي وُ

                                          يونان بلافاصله    

  به زيبايي

  دوبرابر               مي رسم.


حالا به جاي من، هرمافروديت ، از جنگلي به نام آيدا ، كنار درياچه ي كري، افسانه ي هرمافروديت را نقل مي كند
:

آندروژني (Androgyny) قدمتي ديرينه در فرهنگ اساطيري دارد، وآن به مفهوم وحدت اضداد يا تلفيق دو جنس متضاد و يكي شدن آن دو است. آندروژني در اساطير يونان در چهره ي هرمافروديت جلوه ميكند. هرمافروديتوس (Hermaphroditose) ، فرزند هرمس و آفروديت پسر زيبا رويي ست كه بر اثر دلباختگي الهه ي دريا چه ي كري (Carry) به او و به خواست خدايان المپ ،جذب او شده و افسانه ي خداي دوجنسي يونان بوجود مي آيد. نيز ايده ي هرمافروديت يونانيان و آفرينش دوجنس و جدا شدن كيفيت زن و مرد در رساله معروف ((ضيافت)) افلاطون چنين شرح داده مي شود كه: آريستوفانس از دو انسان بهم پيوسته ايي نقل مي كند كه خداوندگار زئوس تصميم به جداسازي آن دو از هم را داشته.بسياري از خدايان باستان هم آندروژن بوده اند.براي مثال الهه ي هندو، شيوا(Chiva) اغلب در غالب نيمه زن و نيمه مرد مجسم بوده و ازهر دو جنس تغزيه مي شده است. ويا ميترا ايزد بانوي ايران باستان كه آئين مهر برخاسته از اوست.

آندروژني اما بر طبق روانشناسي يونگ عبارت است از(( نوعي شخصيت دهي رواني كه زن و مرد را در يك حالت تعادل خودآگاه نگاه مي دارد.)) سپس ازدو مفهوم(( آنيما)) و (( آنيموس)) آنگونه استفاده مي كند كه وجود جان زنانه را در روان جنس مذكر و جان مردانه را در روان جنس مونث براي حفظ تعادل رواني تبيين  نمايد. از نظر بيولوژيكي هم، آندروژني با هرمافروديسم معادل است: بروز حالات توامان هر دو جنس به شكل فيزيكي، روحي و رواني در يك فرد.

اما براي فمينيست ها ، آندروژني، نويد بخش نوعي وحدت است كه وراي قطب بندي جنسي ، نوعي هماهنگي و تكامل را به بار بياورد. شخصيت حايز اهميتي كه در اين ارتباط مورد توجه و الگوي برخي فمينيست ها بوده:(( ويرجينيا وولف)) ناميده مي شود.

 

(ويرجينيا وولف و ايده ي آندروژني)

 

نويسنده ي انگليسي كه در رمان مدرن صاحب آثار ماندگاري بوده است، با تاكيد بر اين سخن كولريج كه(( ذهن خلاق، آندروژن است.)) ايده ي آندروژني و روايت آندروژني نويسي را در پيش راه فمينيست ها و نويسندگان خلاق نهاد. وولف در مقاله اي با نام (( خانه اي از آن خود))  با اشاره به ذهن آندروژن چنين مي انديشد كه: ((با مشاهده ي يك زوج جوان در هنگام سوار شدن به تاكسي و رضايتي كه ديدن اين صحنه به من بخشيد، اين فكر را در من به وجود آورد كه آيا همچنانكه دو جنس فيزيكي متفاوت وجود دارند، ذهن بشر نيز داراي دوجنس است؟ و آيا اين دو نيز براي حصول شادكامي و سعادت بايد با يكديگر يكي شوند؟....))

 

او همچنين از تصوير رابطه ي جنسي ميان زن و مرد موجود در ذهن انسان سخن مي گويد: (( اگر انساني مرد است، بخش زن مغز بايد تاثير خود را بگذارد، و زن نيز بايد با مرد درونش در هم آميزد....هنگامي كه اين آميختگي صورت مي پذيرد، ذهن كاملا بارور مي شود و تمام توانايي هاي خود را به كار مي گيرد...))

اين بينش آندروژني را وولف در نوشتن رمان نيز هدف قرار داد چنانكه در بسياري از رمانها ي خود مثل: به سوي فانوس درياي، اورلاندو و سال ها نوع روايت و شخصيت هاي اصلي را با خصوصيات آندروژني همراه نمود.

رمان«ارلاندو» اين ايده را به نحو چشمگيري به نمايش مي گذارد و نظريه و عمل را به يكديگر پيوند مي زند. زيرا ارلاندو مرد جواني است كه در اواسط رمان به زن تبديل مي شود و اين تغيير جنسيت ارلاندو با تغيير در نوشتن نيز همراه است. نخستين بخش رمان همچون سطح درخشان درياچه اي يخ زده لغزنده، فشرده و متراكم به نظر مي رسد. متن از فرازهاي كوتاهي كه به وسيله نقطه از يكديگر مجزا مي گردند، تشكيل مي شود؛ گويي ويرجينيا نفوذناپذيري چيزي سخت را تقليد مي كند، چيزي يخ زده را كه جاري نمي شود. او مراقب است تا خود را در مقام جنس مذكر قرار دهد، واكنشي كه يخ زده و سخت است زيرا از سيلان عادي نوشته وولف و حركات مواج آن خبري نيست. »
اما بعد وقتي ارلاندو به زن تبديل مي
 شود، نوشته طور ديگري نفس مي كشد و سختي و نفوذناپذيري نقطه گذاري را رها مي كند؛ نوشته مشبك مي شود، بر اثر هزاران ويرگول، نقطه ويرگول، سه نقطه و. . . سبك و هوايي مي شود و اين تغيير سبكي است كه همراه با شكل گرفتن پرسوناژ مونث پديدار مي گردد. ارلاندوي مونث به اول شخص مفرد سخن مي گويد و سبكي شفاف را اختيار مي كند كه نفس ويرجينيا وولف از خلال آن مي گذرد. 
نوشته از مذكر به مونث و بالعكس حركت مي
 كند، زيرا خود در جنبش است؛ بافت آن از داستان هاي فرعي كوچكي ساخته مي شود كه به يكديگر مي پيوندند و تم اصلي را مي سازند.

بدين گونه ايده ي آندروژني ، با برهم زدن تفكر جنسيت باور و هر گونه سلطه ي تك جنسسيتي، عنصري آزاديبخش مي شود براي تمام آنهايي كه فراتر از ذهنيت هاي دوآليستي دنيا را انساني مي خواهند نه جنسي!

 

 ( پساساختار دوجنسي)

 

وقتي هراكليتوس (فيلسوف يوناني) حدود پنج قرن پيش از ميلاد مفهوم سازش اضداد(the Reconciliation of Opposites)  را عاملي حياتي در بقا ي عالم و چرخش همه ي امورات را حاصل كشاكش نيروهاي متضاد عنوان مي ميكرد تا آن زمان كه ويرجينياوولف در ((اتاقي از آن خود)) پرورش جنبه هاي متضاد زن و مرد و جمع شدن جنس هاي نامتجانس را در ذهن انسان موجب ارتقا سطوح بينش و رسيدن به انسان آرماني مي ديد، مدتها بود كه همه چيز از تقابل هاي دوگانه شكل مي گرفت( زن/مرد- خير/شر- زميني/ اسماني- بهشت/ جهنم ...) و بر اساس همين ها انسان و جهان تعريف مي شد.

 به عبارتي ديگر تاريخ تفكر از دير باز بر اساس تقابل هاي دوگانه استوار بوده است و همواره در اين تقابل ها يكي از دو جز بر ديگري رجحان داده شده است و جز دوم به عنوان جزيي فرعي و مكمل در نظر گرفته شده است. ((جنسيت)) نيز به عنوان يك ركن تعيين كننده و تضمين كننده در مختصات جوامع انساني در طول تاريخ دستخوش تقابل دوگانه ي زن- مرد بوده است. سواي از طبيعت بيولوژيكي و درك متقابلي كه ناشي از تفاوت آلت تناسلي زن و مرد بوده‌، آنچه بيش از همه به اين تقابل دوگانه دامن زده، نظام نرينه محور ( Phallocentrism) است.

در اين نظام مرد به عنوان مركز هستي و به معني انسان تلقي مي شود و زن در حاشيه‌، بواسطه ي مرد و آن ديگري است.در نظام فوق قالب هاي كليشه شده اي كه از زن به تصوير كشيده مي شود غالبا از دو مقوله خارج نيست: زن يا شيطاني است مكار يا فرشته اي به غايت، يا همسري صبور و مطيع است يا پير دختري عفريته ، يا عفيف و سلطه پذير است يا بدكاره و فتنه گر ودر مقابل، تمام قهرمانان اسطوره اي، چهره هاي تاثير گذار تاريخي و انديشمندان و متفكران بزرگ در جنس مرد متبلور مي شوند. اين مسئله تا آنجا ريشه دوانيده كه برخي از فمينيست ها ي معاصر، زبان را نيز دستگاهي نرينه محور و حتي تقويت كننده ي سلطه ي جنسيتي مي دانند و مانند ((ژوليا كريستوا)) با طرح ((نوشتار زنان)) و زبان بدن(body language) به واژگون سازي زبان نرينه محور و خلق زباني كه حالات و رفتار زنانه را به نوشتار در بياورد، مي انديشند.

اما سئوال اينست كه با ايجاد و افزايش فضايي زنانه در زبان يا زنانه كردن زبان( چه در عرصه ي ادبيات چه عرصه ي فرهنگ) تا چه حد از سلطه ي جنيستي رايج كاسته خواهد شد؟ يا چه اندازه سويه هاي جنسي انديشه تغيير مي كنند؟ و آيا اين تغييرات چه اندازه اعتبار دارد كه مبدل به سلطه ي جنسيتي ديگري از نوع جديدش نگردد؟

اعتقاد من اينست كه با قرائتي جديد از آندروژني و سازش اضداد و فراروي از نظام  دوقطبيتي جنسي، مي نوان به مرزهاي ديگري از وجود و تعاريف عادلانه تري از انسان در هستي دست پيدا كرد. البته قصد از طرح دوباره ي آندروژني، تا حدودي همان قصد ساختارزدايي و واژگون سازي ((دريدا))يي هم هست كه به از هم گسستن هر نوع نظام و ساختار تثبيت شده ايي تكيه دارد وهيچ نظامي را به عنوان ايده آل نهايي قبول نمي كند.در اينجا من هم با تقابل دوگانه ي جنسي برخوردي مشابه دريدا خواهم داشت؛ چنانچه بتوان از ساختار رايج زن بودن و مرد بودن ( همان ساختاري كه از بدو تولد با نامي كه بر نوزاد انسان گذاشته مي شود و تفكيك جنسي را با نام دخترانه يا پسرانه تحميل مي كند) و هر آنچه توسط دستگا هها و مراجع تنبيه و مراقبت( از محدوديت در انتخاب لباس، رنگ، شغل تا ازدواج دگر جنسي) به انسان از سوي جامعه، حكومت و فرهنگ تحميل مي شود، با ((پساساختار دوجنسي)) شالوده شكني كرد. پساساختار دوجنسي مؤيد انديشه و سلوك خاصي نيست و نمي تواند باشد چرا كه اگر چارچوب مشخصي برايش تعريف شود به پايان خود نزديك شده است. اما براي تبيين  ايده ي آندروژني در قامت (( پساساختاري دوجنسي)) بيشتر به اين بيانديشيم كه آندروژني چه چيزي نمي تواند باشد. از آنجا كه اين ايده از منظر جنسيت به جهان و انسان مي نگرد لزوما جنسي نخواهد نگريست، دوجنسي هم نخواهد نگريست! يك آندروژن در تمام حوزه هاي معرفتي از دين، اسطوره و تاريخ تا ادبيات ، با ((غلط خواني)) نه چيزي را اصلاح مي كند نه پاك مي كند بلكه به هر آنچه هست با نگاه هر آنچه نيست مي نگرد. اگر تاكنون در زبان و انديشه نرينه محوري حاكم بوده، سعي پساساختار دوجنسي اينست كه كاستي ها و نابرابري ها و حاشيه هاي اين زبان را تا آنجا كه قابل شناسايي اند با نگاهي نرموك( نر- ماده) وزن كند تا كفه ي ترازوي ادبيات و فرهنگ به نفع خواست قدرت و سلطه ي يكسويه ي جنسي فرو كاسته نشود.

زن ومرد با تمام تفاوت هاي بيولوژيكي ، روحي- رواني و طبيعي خود با تمام سويه هاي الهي و شيطاني خود ( اگر هنوز اين نوع نگاه صادق باشد) با هر انرژي منفي و مثبتي در آندروژني به يك اعتبار همنشين مي شوند. اين همنشيني را نه به مفهوم يكسان سازي و وحدت تعبيرش كنيد، نه به مفهوم دگرديسي! بلكه قصد تنها توجه به انسان است با تمام ظرفيت هايش از ابتدا تا حال. آندروژني، نه زبان پدر سالار را مي خواهد نه زبان زن مدار را، بلكه زبان را با تمام جنس هايش و  ناجنسي هايش تجربه مي كند. يك آندروژن براي غلبه بر ساختار تحميل شده ي تفكيك جنس زن و مرد و نيز براي شكستن مرزهاي تعيين شده ي آداب و اخلاق قراردادي و تحميلي، مي بايست ابتدا وجوه غالب جنسي روان خود را شناسايي كند و با انديشيدن به آن نيمه ي غايب ديگر به مرحله اي از جنسيت قدم بگذارد كه در آن حضور همزمان ِ زنامردي منجر به ازدواج با خود شود. ازدواج با خود، به هم زدن هويت ِ آن چهره ايست كه نظام هاي اجتماعي، سنتي، اخلاقي، وسياسي ِ كل تاريخ ، تا كنون براي كنترل و نظارت بر فرد و اميال وي تحت يكسري دستورات، قوانين و باورهاي سنتي ساخته و پرداخته اند. معتقدم آن كسي كه توانسته باشد فراتر از اين مرزها و ساختار هاي قراردادي تحميلي گام بگذارد، همو مي تواند به درك بي واسطه ايي از وجود هستي برسد و ديگري را نيز و درك حضور ديگري را نيز در وجود خود ببيند.  اودر اين مرحله به نداي (( اناالحق!)) خود مي رسد و همراه با آن ، مو جوديت همه چيز را هم زير سئوال مي برد  و به نقطه ي عزيمت صفر سفر مي كند. پس سلام مي فرستم به نقطه ي صفر كلوين! و هستي و وجود را از صفر شروع مي كنم.

 

( مانيفيست آندروژنی):

  خطاب به پروانه ها و چرا من ديگر " چوانگ تسو" نيستم!

 چوانگ تسو می گويد که پيشترها، شبی پروانه ای در پرواز بودم وسر خوش از زندگی خويش. آنگاه بيدار شدم و چوانگ تسو بودم. من واقعا کی هستم؟ پروانه ای که خواب می بيند چوانگ تسو ست يا چوانگ تسو که تصور می کند پروانه است؟ آيا واقعا در وجود من دو موجود جا دارند؟ آيا در وجود من، موجودی به موجود ديگر تبديل می شود؟

آنچه که حكيم چيني (تائويي) بيش از چهار قرن پيش از ميلاد ديده، امروز درون يك آينه، من می بينم.به او سلام می کنم. سلام می کند. به گونه هايش دست می برد. به گونه هايم دست می برم.به مژه هايش ريمل می زنم. به مژه هايم ريمل می زند. همان رنگ قهوه ايي سوخته ايي که به موهايش نشسته را به موهای من می زند و برای چند دقيقه چشم هايم روی چشم هايش می نشيند. هر چه زمان بيشتر می شود، من و او بيشتر می شويم. من و او مدتی ست از هم کم می شويم، تا آن سطح صيقل خرده ی بيشمار، بيشمار تر می شويم: خاصيت آينه اين است. هر چيزی در آينه تصوير چيزی می شود که نيست. چيزی که نيست ، تصوير چيزی نمی شود جز آينه، وآينه تنها خودش را در همه چيز می بيند. رسيدن به سطح آينه گی ، رسيدن به آندروژنی ست. رسيدن به خود ((وجود)) است وجودی که رنگ و بوی تعلق نپذيرد. نه جنسيت نه تاريخ نه عقل نه قوميت و نژاد و زبان و نه مذهب، اينها همه چيز را سلسله مراتبی ديده و می خواهند. يك آينه، فراتر از رنگ و شکل و جنس و ماهيت چيز ها، چيزها را به تصوير می کشد. يك آينه مو جودی دوجنسی ست و خنثی با اين وجود يك آينه همه چيز است و هيچ نيست. حالا نه من در مقابل آينه هستم نه او که درون آينه به من خيره شده بود، اين آينه است که به من و او خيره شده و ما بسياريم!

+ به تحرير آمد  شنبه 15 بهمن1390ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط داوودحضرتی  | 

(( اين همه فاجعه اتفاق مي افتد و ما همچنان سر در لاك خود بي اعتنا به اتفاقات پشت پرده ايم.پنهان كاري و دروغ بزرگ ترين خصيصة ماشده كه از بالا به پايين رسيده. آنوقت من بشينم و نگاه كنم چه بر سر اقليتهاي مظلوم مي آيد!؟ پرده را كنار  مي زنم و از نزديك با چشم هاي ستم كشيده و بدن بلاتكليف تو حرف مي زنم.))تقديم به بچه هاي ترنس ايران. Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA
من ترانه 15 سال دادم

 

به سال هزارو سيصدو شصت و دو        سال تو

سه سال زير چادر تو      دور زمين گريه كردم مادر!     كسي براي پنج سالگي ام      عروسك نخريد!

خودم عروسك خودم بودم پدر!     وپسر همسايه بامن     شبي در خلوت كوچه بازي كرد.

به دبستان كه آمدم آقا معلم مرا با هِيِ دو چشم عوضي نوشت

براي بقيه قالب پنير شدم   غاز شدم    روباه شدم 

 شدم نيمكت    30 نفر باهم نشستند  شدم صندلي  عشق را در پايه هاي ميز جا گذاشتم.

نيمي از كلمات زير ميز    نيمي زير پايين تنه

هميشه دستي دنبال كلمات لاي پاهاي من راه مي رفت

هميشه جمله ها ساخته مي شدند    هميشه من كاملا يك ميز مي شدم

اگر كسي مدادش راست            مي افتاد        زير من    من جمله مي ساختم

اگر نه!     تمام دستور فارسي مي شد از راست

از راست كه بر ماست از ماست كه را راست 

جمله ها به تركيب مي رسند     بچه ها به تكليف  من به چيزهاي راست مي رسم

هر چه عشق است نثار كلمات   زير ميز  

من معادل دردم در پايه هاي ميز

سازنده ي من نجاري ناشي بود      كه با تختخواب دونفره    من راساخت

يك نفره تابوت دو نفر را مي كشم

تو كه خدا بودي   در دستگاه عدل تو جايي نداشتم 

 اين جا كه زمين است

من هم مسافرخانه اش.

هر چيز گنجايشي دارد اي خدا!    جز من كه بايد گنجايش همه را بدهم.

اين است نتيجه ي خلقت در سال 83

و نتيجه ي خلق يك اثر هنري چيست؟

من ترانه 15 سال

خطم كج است وْ  سينه هايم گرد

من ترانه 15 سال

چشم هايم درشت و اشك هايم گرد

من ترانه 15 سال

واجب است بر من

مصرف استروژن!






+ به تحرير آمد  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط داوودحضرتی  | 

در ابتدا آسمان بود و زمين بود و خدا گفت تنهايي بشود. هيچكس بيشتر از دونفر نبود. ما هر دو يك نفر بوديم و خدا گفت همان يكنفر از قلب كوچكش كم شود تكه اي به آبها و تكه اي به خشكي ، صبح بود و شام بود  ، روزي اول!

و خداوند خدا گفت در صف هاي منظم نيروهايمان را سازمان داديم به يكي گفتيم ((آتش)) باد شروع به وزيدن كرد . من داشتم آب مي شدم. تو در لباس هاي خاكي خود بودي من جنوب مي شدم و خورشيد از پو تين هاي سياهت مي دميد. صبح بود و شام بود  روزي دوم!

كم كم اسمان زير سقف آمد و زمين محوطه شد با سيم هاي خاردار دست چپ را از دست راستت گرفتند و خدا چيزي براي از دست دادن نداشت شام بود و صبح بود روزي سيم!

اگر خاموشي سراسر روح را فرا مي گرفت ، تو كدام قسمتش بودي؟ در سه گوشه اش؟ روي تخت؟ يا عمود بر قامت گريه دراز كشيدي ساعت ده! خدا خدا خدا! آن چهره آبيت ساعت چند است؟! مگر روح تخت است كه آنكادرش كنيم و دمپايي كنار آن جفت كنيم؟ روز نداريم شب نداريم نه شب و نه روز صبح بود و شام بود روزي چهارم!

اينك نشسته داوود پر مي كند روز پنجم اش را هر روز و هر شبش را در بندرعباس.

######################################################

درود جنا ب فرمانده!

از شرجي ازشرجي از كلكسيوني از كولرهاي گازي،موش هاي بي ديوار  نقش مترسك براي آنتن هاي روي بام، كانالهايي كه لهجه دارند و معمولا برنامهايشان حجاب ندارند، ناخدا،دژبان ، ناوگان ، لند كرافت، كفش چرم 12200 تومان، آب روزي سه نوبت آبروريزي دونوبت، دختر ناخدا بي نوبت!

درود جناب فرمانده!

از شرجي از شرجي حمام زير دوش سرد 5 روز تمام در اتاقي 30 نفره بدون آب غذا و كولر زندگي در شرايط سخت زندگي و ديگر هيچ يك اتاق 3در 4 را اگر رنگ بزنيم 6000 هزارتومان اگر موكت كنيم 12000 هزارتومان و اگر زندگي كنيم مبلغش رابه حسابتان واريز مي كنيم از شرجي از شرجي درود جناب فرمانده!

(بندرعباس 1382)

+ به تحرير آمد  دوشنبه 19 دی1390ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط داوودحضرتی  | 


((طریقت سامورایی استوار بر مرگ است. آن‌گاه که باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی، بی‌درنگ مرگ را برگزین.))

با اين جمله ها فيلم گوست داگ شروع مي شود.گوست داگ، یکی از مهم‌ترین و متقاعد‌کننده‌ترین فیلم‌های جيم جارموش است و اگرچه در ژانر گانگستری ساخته شده، اما تعریف و معیارهای دیگری از این ژانر ارائه می‌کند و در واقع گانگستر زدايي مي كند. ساختار روایتی فیلم به ظاهر خطی است، اما قطعات ادبی کوتاه و شاعرانه کتاب هاگا کیور(متن عارفانه سامورايي ‍‍‍ژاپني) که به صورت کپشن در لابلای تصاویر فیلم می‌آید و با صدای ویتکر و به‌صورت وویس اوور شنیده می‌شود، روایت اصلی را تکه تکه کرده است. استفاده از این روش، گوست داگ را به مکالمه عاشقانه‌ای با متن کتاب هاگا کیور و به‌طور کلی ادبیات تبدیل کرده است.

RZA وارد مي شود

گوش كنيد موسيقي متن فيلم گوست داگ آهنگ فوق العاده زيبا و تركيبي (Samurai Showdown (Raise Your Sword,)  اثر ريزا و با اين هنرمند سياهپوست آمريكايي در ادامه  بيشتر آشنا شويد.

تم اصلی موسیقی فیلم گوست داگ، آهنگی بی‌کلام است که ریزا بر اساس ریتم‌های موسیقی هیپ‌هاپ ساخته و گروه وو تنگ کلن آن را اجرا کرده است.مونولوگ‌های درونی و شبه عارفانه فورست ویتکر(گوست داگ) در ترکیب با ضرباهنگ منقطع و ریتم‌های تکرار شونده موسیقی ریزا، نتیجه شگفت‌انگیزی خلق کرده است

آهنگ ساز و بازيگر و فيلم ساز

 RZA آر زد آ با نام اصلی رابرت فیتس‌جرالد دیگز متولد سال 1969 است.. ریزا مشهور به پرینس رکیم، از مشهورترین خوانندگان موسیقی رپ و هیپ‌هاپ و رهبر گروه وو تنگ کلن  wu tang clanاست. ریزا برای فیلم بیل را بکش1و2 تارانتینو هم موسیقی ساخته و در فیلم گانگستر آمریکایی ریدلی اسکات در کنار راسل کرو و دنزل واشنگتن بازی کرد.او در سال‌های اخیر در فیلم‌های کارگردانان مطرح مانند «آدم‌های بامزه» جاد آپاتو و «سه روز بعد»‌پل هگیس نقش‌های کوتاه داشته است. او همچنین آهنگساز فیلم‌ «گوست داگ: شیوه سامورایی» ساخته جیم جارموش است .آر زد آ موزیسین برنده جایزه گرمی در وسترن «جانگو آزاد شده» آخرين فيلم تارانتينو در یک نقش مکمل ظاهر خواهد شد .وی به همراه جیزا (GZA) و او وان درتی بسترد (O1 Dirty Bastard)، گروه موسیقی رپ وو تنگ کلن را در اواسط دهه نود به وجود آورد. وو تنگ (Wu-Tang) نام کوه مقدسی در چین است و ریزا بعد از دیدن فیلم کونگ فویی شائولین(Shaolin)، این نام را برای گروه برگزید.

اين هم متن اصلي آهنگ Samurai Showdown (Raise Your Sword,

Get your gun
Yo yo, it's a samurai showdown, samurai showdown
Aight, DZA, how dare you challenge me?
You will die from the tip of my sword today
The trenches, we must remain calm
Right, prepare to die

Yo, it's born born, young Lord, raise your swords
Yo, it's born born, young Lord, raise your swords
Yo, it's born born, young Lord, raise your swords
Yo, it's born born, young Lord, raise your swords

Yo, yo, hailin' from the slums of Shaolin, golden claw
Talon twirl and one swirl of the fatal sword splits your Island
Wu killa bees stingers back on the swarm again
The alarm again, six direction weapon deflection
Bones connect like opposite sides of magnets

Steel fragments bein' chipped off a singing sword slash
With the force of big crash in your dash board with no airbag
He drove a ninety nine Jaguar quick to pick a lock
Lick a shot, respect the bloods and crips a lot
Plus the God from ride saggin' in his seat

Blastin' wu beats tryin' to plot his next hit
He took a drag of the eight elements that composed
Atmospheric gas, 'bout to let off his sword
And full blast kept his mind focused, meditation position half lotus

Abbot's sword novas couldn't match his magnum opus deluxe strok
Son move like a ghost, struck in an instance
Unnoticed like a lamp post, radar sharp precision gunfire
Explode till his clips unload, it's a samurai code

Yo, it's born born, young Lord, raise your swords
Yo, it's born born, young Lord, raise your swords
Yo, it's born born, young Lord, raise your swords
Yo, it's born born, young Lord, raise your swords

Yo, it's born born, young Lord, raise your swords
Time for everyone to go accord
Yo, it's born born, young Lord, raise your swords
Time for everybody to go accord

Crept in silent, the steel wind, chrome silencers screwed on tight
Kept the gunshots just sealed in, we attack, full fledge
With Chicago Bull red bandanas tied tight around our heads swing
With the force of a sledge, single-edge stainless steel blade
Chopped the wedge, slit this analog derelicts head

Who even thought that he could go against the truth and the Gods
And fall back from the will of Allah, you'll be facin' the firing squad
Of a thousand archers out to mark ya
The bill top scully king blocks bullest like jelly beans
Birds in my nest restin up on the telly scene

Murderous rap track to me, is ego felony can't accept?
What you analog cats be tellin' me, I get the verbal weapon
Won't hesitate for one second to break your back
Like big jack from tekken

Yo, it's born born, young Lord, raise your swords
Yo, it's born born, young Lord, raise your swords
Yo, it's born born, young Lord, raise your swords




+ به تحرير آمد  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 12:35 بعد از ظهر  توسط داوودحضرتی  | 

شعر را بخوانيد و در ادامه هدايايتان را به فراخور حال خود دانلود كنيد


گلدان روي ميز را

نقاش سورئاليزم را

رنگ كمبود علاقه در نور اتاق

همه       يكشب     با هم اتفاق مي افتم.

وز وز خون در نيش ساعات منتهي

اعلام وقت شرعي خودكشي

در جمله اي كه ضميرش تويي

همه       يكشب     با هم اتفاق مي افتم.

بعد مي افتم دنبال فمينيزم و از چشم هاي هيزم انتقام مي گيرم

مي افتم دنبال فرماليزم و

از تو و تو و تو و تو و تو و تو

تمام تورا مي گيرم.

مي افتم

همه  يكشب با هم پشت اتفاق مي افتم.

هميشه آرزوي من ارتفاعات شب بود كه چشم هاي توكامل شد

پلنگ بالا رفت

شيشه هاي خيالم ريخت

دعا كنيد من تشكيل نخواهم شد

فرماليزم نخواهم شد

فمينيزم نخواهم شد

دعا كنيد

اين رئاليزم

با فمينيزم

يك  شب 

لا اقل بخوابد.


1- اگر دلتان براي خيام تنگ شده و سالهاست از كوروش يغمايي كار تازه اي نشنيديد اينجا را كليك كنيد.

2- اگر دلتان از اين قفس گرفته و مي خواهيد به هر كجا پرواز كنيد و سايت هاي رنگارنگ و ممنوع را ببينيد اينجا را كليك كنيد.(بعداز دانلود نصب كنيد و با اينترنت اكسپلورر برويد حالشو ببريد.)



+ به تحرير آمد  یکشنبه 4 دی1390ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط داوودحضرتی  |